____________________
چهار ساعت کافی بود، تا پیکر بی جانِ کارگردان بیش از ۴۰ فیلم سینمای پیش و پس از انقلاب در ایران، از بیمارستان ترخیص شده، شُسته و کفن پیچی شود و در خاکِ بی بی سکینه ی کرج آرام گیرد. همین ۴ ساعت، برای فرار از “کوچه ی مردها” کافی بود.
“ایرج قادری”، بر خلاف آنچه برخی از خبرگزاریهای نیمه دولتی ایران، ساعتی پس از مرگش درباره ی او نوشتند که: « ایرج قادری متولد سال ۱۳۱۴ تهران و دارای تحصیلات ناتمام در رشته پزشکی و داروسازی است. وی فعالیت سینمایی را سال ۱۳۳۴ با بازی در فیلم “چهار راه حوادث” به کارگردانی ساموئل خاچیکیان آغاز کرد. او سال۱۳۴۱ شرکت سینمایی “پانوراما” را به همراه موسی افشار تأسیس کرد و کارگردانی فیلمهای “محاکمه”، “چشمان سیاه”، “سام و نرگس”، “میخواهم زنده بمانم”، “طوطیا”، “تاراج”، “آکواریوم”، را در کارنامه دارد»، این نبود.
بود و اما نبود؛ چراکه همه ی “ایرج قادری” که سالهای سال هزاران هزار نفر برایش سر و دست می شکستند و البته خیلی ها نیز تخطئه اش می کردند، فقط و فقط این نبود که گفتند.
قادری ۲۷ فیلم را در سینمای پیش از انقلاب کارگردانی کرد، در نویسندگی و تهیه ی چندین فیلم مشارکت داشت؛ آنچه او را در آن سالها و حتی پس از آن دوران، بیش از هر سببِ دیگری مشهور و محبوب کرده بود، نقش آفرینی اش در بیش از ۶۰ فیلم بلند سینمایی بود و بخواهیم یا نخواهیم، با کارکرد اش، تاریخی قابل اعتنا را در سینمای ایران رقم زده بود.
“بُن بست” و “داغ ننگ”، “لیلاج” و “کوچه مردها”، “دشت سرخ” و “عطش”، “شلاق” و “قفس”، “بیگانه” و “هوس”، “توبه” و “پلنگ در شب”، “جان سخت” و پشت و خنجر”، در کنار دهها فیلم دیگر، هم تماشاگران انبوهی را به سینماها کشانده بودند و هم ترکیب صورت خوش و مردانه اش با صدای بَم و جذاب دوبلورهای اصلیِ وی، “چنگیز جلیلوند” و “ایرج ناظریان”، وقتی با توانایی های خاصه ی خودش در بازیگری ترکیب می شد، آفرینشِ استیلی منحصر به فرد را در سبک بازیگری برای وی موجب شده بود که گرچه بر اساسِ اصول بازیگری چندان آکادمیک و … به نظر نمی رسید، اما خواهانِ بسیار داشت، تا جایی که بسیاری از دیگر بازیگرانِ پیش و پس از انقلاب نیز، گاهی به برخی تکنیکهای بازیِ او در مقابل دوربین تاسی می کردند.
عمده ی فیلمهایی که قادری در سینمای پیش از انقلاب ساخت یا در آنها ایفای نقش کرد، متعلق به سینمای بدنه و تجاریِ آن روزها بودند؛ همان سینمایی که بسیاری از خانواده های آن روزها نیز ناپسندش می دانستند و به تماشایش نمی نشستند، اما ایرج قادری همچنان و با همیان فیلمها به پیش می رفت و به محبوبیتش در نزد عامه نیز روز به روز، افزوده می شد. این گرایش وی به سینمای تجاری و گاهی به اصطلاحی که امروز نامیده می شود: «سینمای مبتذل»، از رویِ ناتوانی قادری برای حضور یا تولید سایر محصولات نبود؛ او انتخاب کرده بود که چنان کند و با چنان تماشاگرانی در ارتباط باشد؛ گواهش نیز آن بود که سینما را اندکی بعد از همکاری با “یاسمی” و “خاچیکیان”، با روشنفکران نیز ادامه داده بود و بعد، از آن سبک دست کشیده بود.
“بن بست” ساخته ی “مهدی میر صمد زاده” و با نویسندگی “احمد شاملو” که “قادری” در آن بازی کرد و همچنین فیلم “داغ ننگ”، بازهم با بازی قادری و با نویسندگی “احمد شاملو” و کارگردانی مشترک “قادری” و “شاملو”، تجاربی بودند که او را مُجاب کردند که راهِ خود در سینما را در مسیری دیگر دنبال کند.
انقلاب شد و شاه رفت، سینما ماند و قادری هم نرفت؛ “برادر کُشی” و “دادا” و “برزخی ها” و “تاراج” را هم در حال و هوای آن سالها توانست بسازد، اما از زمان فیلم “دادا” که در ۱۳۶۱ خورشیدی ساخت به بعد، دیگر نتوانست مقابل دوربین ظاهر شود.
ستاره ی پرمشتریِ سینمای پیش از انقلاب که حالا دیگر هنرپیشه ی بی اخلاقِ سینمای مبتذلِ دوران طاغوت نامیده می شد، از ۱۳۶۴ خورشیدی، علاوه بر آنکه اجازه نیافت مقابل دوربین بایستد، نتوانست پُشتِ آن هم باشد و سینما که مانده بود و ارزشی شده و خوانده می شد، وی را تنها گذاشت و او هم در قبال، سینما و میهن را تنها گذاشت و رفت.
رایزنی های اواخر دولت هاشمی رفسنجانی جواب داد و ایرج قادری به ایران برگشت بدون آنکه به سانِ خیلی های دیگر، دستگیر و مجازات شود. رایزنی ها بازهم بیشتر جواب داد و او موفق شد با کسب اجازه از “علی لاریجانی” وزیر ارشادِ وقت، فیلم هم بسازد؛ “می خواهم زنده بمانم” و “توتیا” را ساخت اما هنوز اجازه ی «بازیگری» نداشت؛ چراکه آن مساله ای جدا بود و ورود یک ستاره ی پیش از انقلاب در تصاویر پس از انقلاب، شرایط ویژه ای را طلب می کرد که او هنوز نداشت. به خصوص آن که همان ساخته های جدیدش هم با استقبال شدید مواجه شده بودند و گمانها بر آن بود که با حضورش در مقابل دوربین، دوباره ستاره خواهد شد و این بر حسب برخی گفته ها و شنیده ها، مصلحت نبود.
خودش در مورد آن روزها گفته بود: «قاعدتاً من که در این مملکت هستم و دارم زندگی میکنم حق ممنوعالکار شدن ندارم. اگر گناه و خلافی هم دارم باید جایی به آن رسیدگی کنند. فعلا باید به همین که اجازه ی کارگردانی دارم قانع باشم. البته الان نور یک پروژکتور دارد از دور تلالو میکند و ممکن است کارم درست شود»..
بعد از آن، قادری گرچه توانایی تکنیکی ساخت فیلم و رقابت با سینماگرانِ جدید را داشت و هوش خود را در انتخاب سوژه های روز برای فیلمسازی نیز همچنان نشان می داد؛ اما مجموعه ی شرایط، کار را برای او بازهم سخت می کرد. در ۱۳۷۹ فیلم “شهرت” را با نگاهی به مساله ی “رحِم های اجاره ای” ساخت که بسیار به موقع بود؛ اما در توقیف رفت و تا بیش از ۱۰ سالِ بعد، اجازه ی نمایش نیافت. دوباره به ساخت فیلمهایی کم دردسر همچون “سام و نرگس” و “چشمان سیاه” روی آورد تا آنکه بالاخره در اواخر دوره ی دوم رایست جمهوری “سید محمد خاتمی” مجوز بازیگری اش نیز صادر شد و او وگروهش به ترکیه رفتند تا هم بتواند فیلم “آکواریوم” را بسازد و هم بعد از ۲۳ سال ممنوعیت، دوباره مقابل دوربین ظاهر شود.
نقش آفرینی های یکی از مشهورترین بازیگران سینمای پیش از انقلاب، این سالها در ساخته های دیگرِ خودش همچون “محاکمه” و “پاتو زمین نذار” و فیلم آماده ی اکران “شبکه” نیز ادامه پیدا کرد؛ اما دیگر نه فیلمها و تماشاگران، همان بودند که قادری می خواست و نه خودش، دیگر آن جوانِ گاهی “بَد من” و گاهی “خوش من” سینما می توانست باشد.
سرطان ریه امانش نداد؛ همچنان که “ناصر حجازی” فوتبالیست شهیر ایرانی را در سالِ گذشته امان نداده بود. اما “حجازی” بعد از درگذشت و با اندکی سهل گیری توانست ساعتی بر دوش مردم بماند و محبوبیت فراوانش تا حدی هم که شده آشکار شود؛ اما ایرج قادری به سانِ برخی از درگذشتگانِ این سالها که در تاریکی شب و با نور شمع به خاک سپرده می شوند و یا اجسادشان ربوده شده و بعد در مزاری آرمیده پیدا می شود؛ ۴ ساعت بعد از درگذشتش به خاک سپرده شد و این در حالی بود که اخبار روزهای بیماری و گستردگی شایعات درگذشت اش، آن هم بدون آنکه هنوز از دنیا رفته باشد، نشان می داد که چه حجم عظیمی از نگاهها متوجه وی است؛ حتی اگر خبرگزاریهای رسمی و دولتی ایران به شکلی متناسب به آن نپرداخته باشند.
قادری کمی پس از بستری شدن اش گفته بود: «حرف من، حرف روز است»؛ امروز معلوم شد که «درگذشتن و خاکسپاری اش نیز؛ سبکِ روز است».





